-
بی خوابی
چهارشنبه 3 تیر 1405 20:48
دومین شبی هست که به زور قرص هالوپریدول می خوابم.
-
آهنگ
چهارشنبه 3 تیر 1405 20:17
امروز، همیشه و همه جا فقط و فقط باید هایده گوش داد.
-
سکوت
چهارشنبه 3 تیر 1405 20:08
با هیچکس تو خونه حرف نمی زنم. دوستی هم ندارم. فقط دو هفته یک بار میرم خونه خواهر و کم و بیش حرف می زنم. به گمونم بزودی حرف زدن از یادم بره.
-
زندگی
چهارشنبه 3 تیر 1405 11:05
زندگی مانند یک مسابقه ورزشی (تن به تن) است. طوری زندگی نکنید که طرف مقابل (هر کسی باشد) بتواند از شما امتیازی بگیرید. در این صورت، از این امتیاز (در زمان مناسب) برای بر زمین زدن شما استفاده خواهد کرد.
-
تصمیم
دوشنبه 1 تیر 1405 23:10
نوید و یونس پَر. آدم های بیخود رو از زندگیت بنداز بیرون.
-
روستای Gasadalur
شنبه 30 خرداد 1405 12:10
هر وقت مُردم، من رو روستای Gasadalur در Faroe Islands چال کنید.
-
می پذیرم
پنجشنبه 28 خرداد 1405 11:52
هر کاری کردم رو گردن میگیرم. هر گناهی کردم رو می پذیرم. به هر کسی بدی کردم قبولش میکنم. هر موجود زنده ای رو آزار دادم قبول میکنم که این کار رو کردم. و خب هرگز و هیچ گاه کسانی که به هر شکلی روح و روان و به طبع جسمم رو آزار دادن، هرگز نخواهم بخشید. هرگز.
-
دنیای دیگر!
چهارشنبه 27 خرداد 1405 23:33
دو شب پیش خواب دیدم اون دنیا هستم. یکی از خاله ها و زن دایی هم بودن. زمین داشت، کوه و دشت و ابر و گیاه و درخت داشت. آدم ها بودن. ولی یک جور حسی داشت. همه چیز بهتر بود و بهتر احساس میشدن. مثلاً منی که طبیعت دوست هستم، دیدن منظره کوه هایی که با ابر پوشانده شده بودن، چنان آرامشی به من میداد که گفتنی نیست. احساس کردم هر...
-
زندگی همینِ
دوشنبه 25 خرداد 1405 21:13
عصر از خانه که زدم بیرون توکوچه یه جوجه کفتر چاهی دیدم. مریض نبود ولی پاهاش فلج بود و روی بدنش هم جای زخم بود. آوردمش خانه. کمی آب و دان بهش دادم. رفتم پیاده روی و برگشتم. دیدم دور خودش میچرخه و امیدی به بهبودش نیست. حتی اگر هم زنده میماند قادر به پرواز نبود. بردم گذاشتمش تو زمین خالی یه خانه اونورتر. چه میشه کرد...
-
گذشت...
شنبه 23 خرداد 1405 14:12
باز هم میگم: ای دلِ غافل دیگه از ما گذشت...
-
پایان
جمعه 22 خرداد 1405 23:27
و در پایان "مرگ" به همه ی دردها پایان خواهد داد.
-
بلاگ اسکای
چهارشنبه 20 خرداد 1405 19:46
پس از مدت ها بلاگ اسکای باز شد. با چندین نت تست کردم. رو گوشی و کامپیوتر هم تست شد. فکر کردم مشکل از سمت منه. ولی مثل اینکه خودش خراب بوده.
-
پیام رسان (نرسان) ایرانی!
چهارشنبه 20 اسفند 1404 23:47
پیام رسان های ایرانی همین که شب میشه از سرویس خارج میشن. تو روز هم پر از مشکل های بیشمار. حالا پیام رسان بله هی رو Loading مونده. پیام رسان روبیکا هم که به کل شب نمیشه به کسی پیام داد. تو پیام رسان روبیکا، یکی از مخاطبین رو برای صدمین بار پاک Delete کردم، برای صد و یکمین بار برگشته! اون یکی میگه فعلا ثبت نام نداریم!...
-
چه میشه کرد
چهارشنبه 20 اسفند 1404 23:37
خب شده عادت که هر روز برم پیاده روی. دست من بود غذا میگذاشتم تو کوله پشتی و یه چادر یک نفره همراه میبردم و میزدم بیرون تا شب. پیاده روی نکردن برای من برابرِ با مرگ. روزهایی که به علت بارندگی خونه هستم، مجبور میشم با فیلم و سریال و اگر اینترنتی باشه، با کامپیوتر و گوشی خودم رو سرگرم کنم. گاهی پس از پیاده روی میگم بسته...
-
به مانندِ
دوشنبه 18 اسفند 1404 21:49
بیشتر شبیه اینه که یکی سالهای سال یه شهری زندگی کرده و همه ی سوراخ سمبه های اونجا رو بلد باشه، ولی اون یکی تنها از این و اون درباره اون شهر شنیده باشه.
-
مادر
یکشنبه 17 اسفند 1404 17:32
هرچند از مادرم بدم میاد (دلیل زیاده و غیر قابل بخشش تا به امروز)، ولی با خودم میگم اگر چیزی بشه ما پا داریم برای جابجایی و حتی فرار از وضعیت فعلی. اینکه مثلاً جایی رو بزنن فرار کنیم پناه بگیریم برای حفظ جون، ولی مادر که نمیتونه راه بره، به زور تا دستشویی میره چیکار کنه؟
-
خبری نیست
شنبه 16 اسفند 1404 13:49
عادت کردم به رفت و آمدها. به صداها. سرگرمی هستش. از اینکه از دیروز تا حالا خبری نیست، گله مندم.
-
بلاگ اسکای
شنبه 16 اسفند 1404 10:41
دیروز هر کاری کردم بلاگ اسکای باز نشد. امروز شد. در این نبود اینترنت، سرویس های وبلاگ نویسی شلوغ شدن.
-
سال سال...
پنجشنبه 25 دی 1404 19:58
هر سال میگیم دریغ از پارسال...
-
واژگون
یکشنبه 21 دی 1404 23:33
خودتون حالتون بهم نمیخوره از این همه دروغ و تناقض؟
-
تنها
چهارشنبه 16 مهر 1404 12:13
چه غریبانه تنها افتادی...
-
انتخاب آگاهانه
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 22:26
یک سری آدم ها از روی اختیار و آگاهانه انتخاب میکنن که پست فطرت و رذل باشن. برخی هم برای این انتخاب، از برخی دیگه پول دریافت میکنن. یعنی پول میگیرن که پست فطرت و رذل باشن.
-
مغز...
شنبه 25 فروردین 1403 11:19
مغز اینطوری پرورش داده میشه یا برعکس، میشه اون رو شستشو داد.
-
سس و شعر
پنجشنبه 9 فروردین 1403 19:57
رحمان میگه این مدت تنها بودی چرا نگفتی بیام پیشت؟ میگم: نه خونه کسی میرم نه دوست دارم کسی بیاد پیشم. یه شب یه دوستم اومد. من رفتم دستشویی برگشتم دیدم نشست سر جاش. گفت رفتم آب خوردم. خب اگر چیزی از خونه ی مردم کم و کسر بشه، آدم شک میکنه به دیگران. به همین دلیل هست که میگم "وقتی خونه مون یا خونه کسی خالی هست، نه...
-
غریبانه
سهشنبه 1 فروردین 1402 22:59
بامداد که نوروز بود و سال نو، گرفتم خوابیدم. غروب بود که رفتم به خانواده نوروز رو تبریک بگم. عین یک غریبه فقط باهاشون دست دادم و گفتم عیدتون مبارک. همین و بس. حتی روبوسی هم نکردم. هیچ اشتراکی با این خانواده ندارم.
-
نوروز 1402 پیروز
دوشنبه 29 اسفند 1401 21:48
برخیز که میرود زمستان بگشای در سرای بستان نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان وین پرده بگوی تا به یک بار زحمت ببرد ز پیش ایوان برخیز که باد صبح نوروز در باغچه میکند گل افشان خاموشی بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان آواز دهل نهان نماند در زیر گلیم و عشق پنهان بوی گل بامداد نوروز و آواز خوش هزاردستان بس...
-
رفتم شیراز
شنبه 20 اسفند 1401 20:16
تقریباً یک هفته ای شیراز بودم. چیزی که اذیتم کرد راه طولانی و اتوبوس بود که واقعاً این آخرش دیگه کم آوردم. هفده ساعت تو اتوبوس بودم! بـاســن مبارک که به فنا رفت + گردن و کمر که این دوتای آخری به علت آرتروز بود. وقتی پیاده شدم تا ساعت ها انگار تو کشتی بودم و هی تلوتلو میخوردم. فکر نمیکردم شیراز این قدر سرسبز و زیبا...
-
گفتم...
سهشنبه 9 اسفند 1401 23:49
گفتم آخر هفته برم شیراز و یک هفته ای بمونم. ولی چندین روز هست این آرتروز لعنتی به شدت اذیت میکنه و از اون طرف کولیت روده عصبی هم آزارم میده. به این فکر کردم که با این اوصاف حدود پانزده ساعت تو اتوبوس بشینم! نصفه راه نشده نابود خواهم شد. سالها پیش که هیچ خبر از کولیت روده عصبی نداشتم و در مرحله ی خیلی ابتدایی این...
-
بازدید و تست
سهشنبه 25 بهمن 1401 00:07
به احتمال زیاد فردا بعد از ظهر میرم شهرستان. آخه پنجشنبه سالگرد فوت پسر دایی هست (یکم اسفند پارسال بود که سه روز زودتر مراسم گرفتن بیفته پنجشنبه) و مزار پسردایی هم نزدیک اونجاست. یک کار دیگه هم میخوام بکنم. هوا خوب باشه میرم کوه. میخوام تست کنم ببینم چقدر میترسم از بلندی. هرچند اینجا جایی نیست که برای کارم در نظر...
-
قادر به ادامه دادن نیستم
شنبه 22 بهمن 1401 23:33
با هر کسی دروغ گفته باشم یا بگم به خودم نمیتونم دروغ بگم یا اینجا دروغ بنویسم. سیاست این وبلاگ یا وبلاگ هایی که داشتم از پایه این بود که نظرات رو بسته و فقط برای خودم و دلم بنویسم. حقیقتش هیچ جوره دیگه نمیتونم این زندگی رو ادامه بدم. دیگه نمیتونم این بار سنگین رو به دوش بکشم. دیگه خسته شدم. از خودم از زندگی از این...