چند روز پیش که رفتم دکتر، وقتی برگشتم و سر کوچه از ماشین پیاده شدم، کنار مرغ فروشی اونجا یه گربه دیدم.
بعد که نگاه کردم کلی خندیدم.
چشم های اون تا به تا بود.
این قدر با مزه بود.
پس از این همه مدت که روده ها اذیتم می کردن آخرش مجبور شدم باز هم برم دکتر.
اسهال، باد کردن روده ها، صدا دادن روده ها، حس راه رفتن چیزی توی روده ها و درد همیشگی اونها، باد کردن به محض خوردن نخستین لقمه غذا یا پوشیدن شلوار و شورت تنگ یا نشستن بر روی صندلی ماشین یا خونه، تشدید این علائم با استرس و افسردگی و سرما و... همش چیزی هست که هر روز و هر شب باهاش دست و پنجه نرم میکنم. سالهاست باهاش درگیر هستم.
دکتر گفت (و سالها پیش هم دکترهای دیگه گفتن) که کولیت عصبی دارم ولی یادم رفته بود.
میگفت باید از استرس و اعصاب خوردی و فکر کردن و... دور باشی (تو دلم گفتم آره جون خودت).
به هیچ وجه نباید نخود، لوبیا، عدس و کلاً حبوبات بخوری.
خوردن ترشی و نوشیدن نوشابه هم باید بگذاری کنار.
این اواخر چند بار نوشابه خوردم یک بار کم مونده بود من رو بکشه بس که حالم بد شد.
گفت خرما و زنجبیل و گرمی باید بخوری وگرنه همیشه اذیت میشی.
و خب چون گزینه ی استرس و افسردگی و فکرهای جورواجور هرگز از زندگی من حذف نمیشه، پس همیشه کولیت عصبی با من خواهد بود.
قرص های مبورین، کلیدینیوم سی، مترونیدازول، فاموتیدین و دومپریدون هم تجویز نمودن.
متاسفانه طی چند سال اخیر اوضاع کشور خیلی بد شده و امسال که بدترین اونها بود و همه بهتر از من که یه آدم ساده و عادی جامعه هستم میدونن چی به چیه.
اونم از اتفاق های دیشب.
من با توجه به وضع منطقه و کشور، آینده ی روشنی رو فعلاً نمیبینم.
منطقه و جهان داره به سوی یک جنگ پیش میره.
مدتی میشه که هر وقت گوشی رو نگاه میکنم ساعت اینطوره:
20:20
یا
12:12
یا
09:09 و...
و این اتفاق چندین بار در روز تکرار میشه بی اینکه با قصد قبلی مثلاً سر اون ساعت و دقیقه بخوام گوشی رو نگاه کنم.
نمیدونم به این ربطی داره یا نه ولی وقتی ساعت گوشی رو اینطور می بینم احساس میکنم بزودی اتفاق بزرگی در زندگیم میفته.
یک اتفاق بزرگ که بد یا خوب بودن اون رو نمیدونم.
شایدم چرت و پرتی بیش نیست و همش زاییده ی فکر و ذهن منه که مخم بیش از حد درگیر شده.

هنگامی که از نظر روحی در وضعیت خوبی نباشم، روده ها هم قاتی میزنن.
به خودم میام میبینم شکم رو منقبض کردم و فشار زیادی به اون وارد میکنم. و اینکه دندان ها رو به هم فشار میدم.
این باعث میشه که روده هام اذیت بشن. درواقع فشار عصبی روده هام رو اذیت میکنه.
چندین و چند بار هم دکتر رفتم و هیچ فایده ای نداره یا موقتی هستش.
انگار یه لشگر دارن تو روده م رژه میرن (مخصوصاً سمت چپ شکم) همزمان باد هم میکنه در حد خیلی زیاد. صدای بد و بلندی میده که از چند متر اون ورتر شنیده میشه و کسی فکر نکنه میگه این گرسنه س درصورتی که اینطور نیست.
مخصوصاً شب ها اذیت میشم طوری که حتی باعث میشه نخوابم یا بد بخوابم.
و وای به روزی که لباس زیر من کمی تنگ باشه یا کمربند شلوار رو کمی سفت ببندم یا برم مسافرتی چیزی که باعث بشه روی صندلی ماشین بشینم.
این دیگه آخر عذاب منه.
الان باز اونطور شدم. مدتی هست که هر روز و هر شب اینطور شدم باز.

چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به
شب فراق منه شمع پیش بالینم
(سعدی)
و منی که سالهاست روی دوستی ندیدم.
سالها پیش خواهری داشتم به نام ...
در اثر یک سری عوامل نشد و نخواست ازدواج کنه. این شد بهانه ای برای اینکه مادرم به هر شکل و بهانه ای به اون سرکوفت بزنه، مسخره ش کنه و حتی جلوی چشم غریبه و آشنا بهش توهین کنه.
حرف هایی بهش میزد که حالا اونها رو به یاد میارم مو به تنم سیخ میشه.
این خواهر بدبخت من هیچی نگفت و فقط توی خودش ریخت.
سالها گذشت و آزار و اذیت مادر بیشتر و بیشتر شد.
حتی خواهر چند بار تهدید کرد که خودش رو خواهد کشت و مادر میگفت به درک، بهتر، از دستت راحت میشم.
تا اینکه: پنج شنبه بیست و سوم دی ماه 1378 سردرد شدید گرفت و هر چه رو به شب رفت، بدتر و بدتر شد. مادر هیچ توجهی نکرد و پدر هم که مثل همیشه بیخیال.
بامداد روز بعد، جمعه بیست و چهار دی ماه بود که دیگه حال خواهر خیلی بد شد. مادر دیگه مجبور شد اون رو ببره درمانگاه، با کمک همسایه.
شب بود و دکتر هم چند آمپول آرام بخش برای اون تزریق کرده بود. وقتی برگشتن خونه، خواهر گرفت خوابید.
روز شد نزدیک ظهر، که داداش از خونه ی عمو برگشت، یادمه اون یکی خواهر داشت شامی کباب درست میکرد. شنیدم صدای نفس های کسی میاد.
خواهر بود که داشت آخرین نفس های خودش رو میکشید. تا اون رو بردن بیمارستان، توی راه تمام کرد. توی بیمارستان گفته بودن که سکته ی مغزی کرده.
یعنی اگر زودتر اون رو میبردن دکتر و بیمارستان زنده میموند.
حالا بیست و سه سال و دوازده روز از اون گذشته و من میگم و معتقد هستم که مادر به صورت غیرمستقیم اون رو کشت.
مادری که این قدر اون رو اذیت کرد و اون این قدر غصه خورد و راه به جایی نداشت که آخرش سکته زد و رفت برای همیشه.
ولی خوش به حالش که رفت و نرسید به امروز. تا به حال هزاران بار گفته و باز میگم که خواهر خوش به حالت. کاش میشد بیای و من رو با خودت ببری.
حالا همون مادر، خیلی وقته که گیر داده به من. این بار همه بهم گیر دادن.
از مادر و برادر و خواهر ها گرفته تا مشکلاتی که شخص خودم دارم دست به دست هم دادن.
کسی چه میدونه؟ شاید یکی از این روزها و شب ها هم من رفتم برای همیشه.
یه پارکینگ تو حیاط داشتیم که سالها پیش تبدیل به انباری کردیم. ورودی اون دیوار نداشت، دیوار گذاشتیم و یک در هم براش ساختیم.
پس از جریان شکستن کامپیوتر من توسط برادر گرامی، وسط پارکینگ پرده کشیدم. وسایل و خرت و پرت ها رو گذاشتم پشت پرده و این طرف فرش انداختم و تبدیل شد به یک اتاق.
بعدها دیدم جایی هست که کمتر با اهل خانواده رو در رو میشم به همین دلیل دیگه شب ها هم اونجا خوابیدم.
اینجا همه چیز اینجا هست. از مواد غذایی گرفته تا وسایل آشپزخانه و...
تابستان امسال که شپشک زد به برنج ها، شبانه روز نبود که من صدها شپشک نکشم. چون کنار پرده و کنار برنج ها میخوابم، شپشک حتی رفته بود تو لباس زیر من.
دیوار پارکینگ همه پر شپشک هایی بود که از اون بالا میرفتن.
امروز نزدیک صبح هم احساس کردم چیز یا چیزهایی توی سرم راه میرن. با دست موها رو تکان دادم و حس کردم چیزهایی افتاد روی بالشت ولی چون تاریک بود هیچی ندیدم.
نزدیک ظهر دیدم خواهر اومد و برنج برد برای پختن. یکی از گونی های برنج رو گذاشت تو حیاط و گفت بهش دست نزنید که مورچه زده.
مورچه هایی که به عشق برنج سراغ گونی برنج اومده بودن به من هم حمله کرده بودن.
باز با این اوصاف اینجا بودن رو به پیش خانواده و شنیدن و دیدن گفتارها و گوشه کنایه ها و آزار و اذیت های اونها ترجیح میدم. هرچند اینجا هم در امان نیستم از دستشون.