هرچند از مادرم بدم میاد (دلیل زیاده و غیر قابل بخشش تا به امروز)، ولی با خودم میگم اگر چیزی بشه ما پا داریم برای جابجایی و حتی فرار از وضعیت فعلی. اینکه مثلاً جایی رو بزنن فرار کنیم پناه بگیریم برای حفظ جون، ولی مادر که نمیتونه راه بره، به زور تا دستشویی میره چیکار کنه؟
عادت کردم به رفت و آمدها. به صداها. سرگرمی هستش.
از اینکه از دیروز تا حالا خبری نیست، گله مندم.
دیروز هر کاری کردم بلاگ اسکای باز نشد. امروز شد. در این نبود اینترنت، سرویس های وبلاگ نویسی شلوغ شدن.
هر سال میگیم دریغ از پارسال...
خودتون حالتون بهم نمیخوره از این همه دروغ و تناقض؟
چه غریبانه تنها افتادی...
یک سری آدم ها از روی اختیار و آگاهانه انتخاب میکنن که پست فطرت و رذل باشن.
برخی هم برای این انتخاب، از برخی دیگه پول دریافت میکنن. یعنی پول میگیرن که پست فطرت و رذل باشن.
رحمان میگه این مدت تنها بودی چرا نگفتی بیام پیشت؟
میگم: نه خونه کسی میرم نه دوست دارم کسی بیاد پیشم.
یه شب یه دوستم اومد. من رفتم دستشویی برگشتم دیدم نشست سر جاش. گفت رفتم آب خوردم.
خب اگر چیزی از خونه ی مردم کم و کسر بشه، آدم شک میکنه به دیگران. به همین دلیل هست که میگم "وقتی خونه مون یا خونه کسی خالی هست، نه خونه کسی میرم نه دوست دارم کسی بیاد پیشم".
میگه: خب از بیشعوریت هست!
میگم: نه. رودربایستی با کسی ندارم. اینطوری بهتره پس کم سس شعر بگو.
بامداد که نوروز بود و سال نو، گرفتم خوابیدم.
غروب بود که رفتم به خانواده نوروز رو تبریک بگم.
عین یک غریبه فقط باهاشون دست دادم و گفتم عیدتون مبارک. همین و بس. حتی روبوسی هم نکردم.
هیچ اشتراکی با این خانواده ندارم.