هر وقت مُردم، من رو روستای Gasadalur در Faroe Islands چال کنید.
هر کاری کردم رو گردن میگیرم. هر گناهی کردم رو می پذیرم. به هر کسی بدی کردم قبولش میکنم. هر موجود زنده ای رو آزار دادم قبول میکنم که این کار رو کردم.
و خب هرگز و هیچ گاه کسانی که به هر شکلی روح و روان و به طبع جسمم رو آزار دادن، هرگز نخواهم بخشید. هرگز.
دو شب پیش خواب دیدم اون دنیا هستم. یکی از خاله ها و زن دایی هم بودن. زمین داشت، کوه و دشت و ابر و گیاه و درخت داشت. آدم ها بودن. ولی یک جور حسی داشت. همه چیز بهتر بود و بهتر احساس میشدن. مثلاً منی که طبیعت دوست هستم، دیدن منظره کوه هایی که با ابر پوشانده شده بودن، چنان آرامشی به من میداد که گفتنی نیست. احساس کردم هر کسی در زمین خوب بوده، اونجا حالش بهتر بود، زودتر پیشرفت میکرد، کارش زودتر راه میفتاد. کلاً از نظر روحی - روانی و جسمی وضعیت خیلی خوبی داشت. ولی کسی که در زمین بد بود، اونجا حالش خوب نبود، کارش راه نمی افتاد، همه چیز براش سخت بود و از نظر روحی - روانی و وجدانی در عذاب بود. خلوت هم بود. هیچ سر و صدایی نبود. آرامش و زیبایی.
چه جای خوبی بود. کاش هرگز از خوب بیدار نشده بودم.
عصر از خانه که زدم بیرون توکوچه یه جوجه کفتر چاهی دیدم. مریض نبود ولی پاهاش فلج بود و روی بدنش هم جای زخم بود. آوردمش خانه. کمی آب و دان بهش دادم. رفتم پیاده روی و برگشتم. دیدم دور خودش میچرخه و امیدی به بهبودش نیست. حتی اگر هم زنده میماند قادر به پرواز نبود. بردم گذاشتمش تو زمین خالی یه خانه اونورتر. چه میشه کرد زندگی همینِ. ضعیف ها از چرخه روزگار پاک میشن.
البته بعدش گریه م گرفت + عذاب وجدان. ولی خب مقصر من نبودم.
پس از مدت ها بلاگ اسکای باز شد. با چندین نت تست کردم. رو گوشی و کامپیوتر هم تست شد. فکر کردم مشکل از سمت منه. ولی مثل اینکه خودش خراب بوده.
پیام رسان های ایرانی همین که شب میشه از سرویس خارج میشن. تو روز هم پر از مشکل های بیشمار. حالا پیام رسان بله هی رو Loading مونده. پیام رسان روبیکا هم که به کل شب نمیشه به کسی پیام داد. تو پیام رسان روبیکا، یکی از مخاطبین رو برای صدمین بار پاک Delete کردم، برای صد و یکمین بار برگشته!
اون یکی میگه فعلا ثبت نام نداریم! دیگه بحث نداشتن امنیت هم بماند. تا دو روز پیش هیچ کدام رو نصب نداشتم و به اصرار نصب کردم و بی تردید با وصل شدن نت، همگی پاک خواهند شد.
دلم برای تلگرام تنگ شده. از نخستین روزی که ساخته شد باهاش بودم و تا روزی که زنده باشم هم ولش نخواهم کرد.
خب شده عادت که هر روز برم پیاده روی. دست من بود غذا میگذاشتم تو کوله پشتی و یه چادر یک نفره همراه میبردم و میزدم بیرون تا شب. پیاده روی نکردن برای من برابرِ با مرگ. روزهایی که به علت بارندگی خونه هستم، مجبور میشم با فیلم و سریال و اگر اینترنتی باشه، با کامپیوتر و گوشی خودم رو سرگرم کنم. گاهی پس از پیاده روی میگم بسته دیگه برگردم خونه. تا نیمه راه اومده ولی باز پشیمون میشم. میگم برگردم خونه چیکار کنم؟ چی بشه؟ هنوز که هوا روشن هستش. مثل امروز. تو زمین خالی که هست روی یه سنگ نشسته بودم. سپس راه افتادم رو به خونه. ولی دوباره برگشتم. موقع برگشت هم، باز راه رو بیراهه رفتم تا کمی دیرتر به خونه برسم. وقتی رسیدم خونه ساعت از پنج گذشته بود. به این فکر کردم که فردا تابستون بشه، ساعت پنج حتی نمیشه از خونه زد بیرون. شب ساعت نه تاریک میشه. این همه ساعت رو چیکار کنم؟ چطور و با چی سرگرم بشم؟
بیشتر شبیه اینه که یکی سالهای سال یه شهری زندگی کرده و همه ی سوراخ سمبه های اونجا رو بلد باشه، ولی اون یکی تنها از این و اون درباره اون شهر شنیده باشه.